خرید بک لینک
از من در ابتدای خودش انتها شده...

شیر داغ می نوشم، توی بالکن سرد، تاریک. و به چراغ های روشن دور دست نگاه می کنم.

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۷/۲۱ساعت 10 PM توسط |

برچسب: نویسنده: آدرین رضایی تاريخ: شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 15:38

یه دروغ گفتم بهش. و اولین بار بود که ذهنم شروع کرد به ساختن دروغ. خودم هم متعجب شدم. اما قسم می خورم برای تحریک حس حسادت یا این حرف ها نبود. مثل همیشه پرسید خب چه خبرا. و من هم مثل همیشه تو جهانِ بی خبری ها بودم. اما نمی خواستم یه جواب مثلِ همیشه ای داشته باشم. بنابراین یه دروغ سر هم کردم. البته دروغِ دروغم نبود. ماجرایی رو براش تعریف کردم که مربوط به دوسال پیش بود. و برچسبِ اتفاق امروز رو بهش وصل کردم. تنها قسمتِ دروغی ماجرا همین بود. و به اینکه بعدش چه حسی بهش دست بده فکر نکردم. بهم گفت شوخی میکنی؟ میخواستم بگم آره اما چون عاشقِ این بحث ها بود و کنجکاویِ شنیدنِ ماجرا رو تو چهره ش دیدم به خودم گفتم هی دختر ادامه بده. و ادامه دادم. و عمیقا باور کرد. بعدش گفت: اما حسِ غم و حسادت بهم دست داد ماهی. انتظار هر برخوردی رو داشتم جز اینکه ناراحت بشه. دروغ اصولن واسه ماس مالی بکار میره و خوش خوشانِ طرف مقابل. گندش بزنن که دروغامم انقدر ناجوره که باعث ناراحتیه. از ناشی بودنم تو دروغگویی و عدم تشخیصِ موقعیت مناسبِ دروغه. +چقدر دروغ استفاده کردم تو نوشته م. میدونم. اما واقعن هیچ واژه جایگزینی براش نیست، هست؟ + نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۷/۱۹ساعت 11 AM توسط |

برچسب: نویسنده: آدرین رضایی تاريخ: شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 0:36

من خدایی با تو اینجا از تو می سازم که نیست. باید هر شب روی رازی پرده بندازم که نیست.

نامه هاموپاره کردم وقتی می خونی که نیست. هر چی اینجا با تو ساختم خوب می دونی که نیست

تو منو به بند کشیدی توی زندونی که نیست

/ یراحی

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۷/۱۹ساعت 11 AM توسط |

برچسب: نویسنده: آدرین رضایی تاريخ: شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 0:36

حالِ خوشی ندارم. سرما خوردگی و همه متعلقاتش و لرز شدید.

نمی تونم روی کارم تمرکز داشته باشم. خودم رو بی رمق حس میکنم. شام نمی خورم. مسواک میزنم و میام تو تخت. قرص نمی خورم. هیچی حتا قرص های همیشگیم رو.

برای اولین بار دلم میخواد کاش یه حامی داشتم. یه دست گرم روی پیشونیم. یه بوسه.

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۷/۱۹ساعت 8 PM توسط

برچسب: نویسنده: آدرین رضایی تاريخ: شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 0:36

شب چرا می کشد مرا. تو نشسته ای کجای ماجرا. من چنان گریه می کنم، که خدا بغل کند مگر مرا

*آرمان گرشاسبی

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۷/۱۹ساعت 9 PM توسط |

برچسب: نویسنده: آدرین رضایی تاريخ: شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 0:36

صفحه بندی